تبليغاتX
سیاه همچون اعماق آفریقای خودم

نگاهم بی خودی

هیاهوی شب آشفته را

دور میکند

و لبهایم

رخنه ی تن را

زیر نور زرد

وانهاده است

حتی اگر

دورتر از این

پرتابم کنی

من و من اینجاییم.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:48 توسط سارا |


زیر پوستم فرو میرود،
مثل سوزن های ریز،
طعم دردناکِ این روزها . . .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:22 توسط سارا |


مادرم
آشفتگی هایم را ببخش...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:12 توسط سارا |


به مناسبت روز مادر بگذارمش یا به مناسبت جشن نفس...نمیدونم اینقدر به هم نزدیکه که تشخیصش سخته...اسمش جشن بود ولی چرا اشک تو چشم همه حلقه میبست...یکی پسرش رو تو قالب تن یه نفر دیگه میدید و میگفت پسرم...چرا ؟؟؟چون قلب پسرش رو که چند ماهه پیش مرگ مغزی شده بود رو اهدا کرده بود تا یه مادر دیگه چنین دردی رو تحمل نکنه...یا مثل این بچه که احتیاج به ریه داره منتظره یک ...چی بگم...داشت گریه میکرد...درست نمیتونست نفس بکشه...و به مادر پناه اورد و ایضا به اون کپسول اکسیژن...اگر دوست داشتید عضو این انجمن اهدا بشید به ادرس زیر مراجعه کنید.

iran-ehda.com

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 23:26 توسط سارا |


 گاهی آدم توی اتاق نشسته و  به غمهای دنیا و خستگی و چشمهای خسته دیگران فکر میکند. کمی باران زده آن بیرون و کسی حواسش نیست. و آدم دارد به خط بعد فکر میکند از داستانش که جایی قرار است تو را ببیند و بعد یک صدای آرام به همش میریزد یک صدای تیک تیک کوچک یک بچه گنجشک که هنوز آدم را درست نمیداند چیست و هیچکدام از داستانهای تو را نخوانده. توی هوای به آن قشنگی و باران دارد برای تو لبخند میزند میخواهد بیاید تو و خودش را به انگشت تو بمالد به شرط آنکه زیاد پررو نشوی. و آدم آن لحظه به آدمهای داستانش فکر میکند و اینکه بین این همه رتیل و قورباغه دنیا هیچ وقت گنجشک ندیده روباه ندیده و آدم آسمان را نگاه میکند میبیند باران آمده و از آسمان نه از زمین میفهمد که زمین خوشحال است. پنجره را باز میگذارد و گنجشک کنجکاو را نگاه میکند برمیگردد . گنجشک روی پنجره هم هنوز لبخند میزند...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 18:44 توسط سارا |


همه

     لرزش دست و دل ام

                         از آن بود

كه عشق

                پناهي گردد،

پروازي نه

گريزگاهي گردد.

 

آي عشق آي عشق

چهره ي آبي ات پيدا نيست.

 

و خنكاي مرهمي

             بر شعله ي زخمي

نه شور شعله

         بر سرماي درون

 

آي عشق آي عشق

چهره ي سرخ ات پيدا نيست

 

غبار تيره ي تسكيني

                        بر حضور وهن

و دنج رهايي

         بر گريز حضور

سياهي

بر آرامش آبي

و سبزه برگچه

          بر ارغوان

 

آي عشق آي عشق

رنگ آشنايت

پيدا نيست.

احمد شاملو

 

پ.ن.با تمام وجود این شعرو حس می کنم الان...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 21:48 توسط سارا |


بی قرارم
بی قرار تو؟!
بی قرار چی؟!

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 18:21 توسط سارا |


یادش گرامی...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:5 توسط سارا |


حوّا که بغض کُند، حتّی خدا هم اگر سیب بیاوَرَد، چیزی بجز گریه آرامش نمیکند؛ سیب ها را قایم کنید، خبرهای امروز، همه شوم بودند! من حوّای پُر از بُغضَم !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:35 توسط سارا |


 

دلم برای برگهای ریخته ام نمی سوزد
جوانه ی من...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:59 توسط سارا |


این من ِ لعنتی...
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:39 توسط سارا |


 

بی تاب تارهایت هستم

عنکبوت وحشی بالدار من

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:16 توسط سارا |


کاش اینجا ـــ در بستر پر علف تاریکی ـــ
نچکیده بودم.
فانوس از من می گریزد
چگونه برخیزم؟

سهراب سپهری
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:1 توسط سارا |


یک چراغ کوچک گاهی دل سرد اقیانوس را گرم می کند
و برای اقیانوس همین چراغ کوچک کافی است...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:22 توسط سارا |


- خیلی زود تمام شد نه ؟
- نمیدانم گاهی حرف زدن آدم را خسته میکند، دست کشیدن هم همینطور،
خوابیدن هم...

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:56 توسط سارا |


بنشستیم ،
 تو چشمت پر دور ،
من دستم پر تنهایی ،
و زمین ها پرخواب...

سهراب

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط سارا |


این چند روز تعطیلی هیچ اتفاق تازه ای نیفتاد

و من مطلقا کار خاصی نکردم

دارم به روزهای تولدم نزدیک می شوم

دلم برای گذشته تنگ شده است

برای کودکی...

کلا چیزهای ریز و درشتی است که دارد روحم را می خراشد

همان چیزهای ساده و بی ارزش شاید

دارد آب می کند مرا کم کم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:11 توسط سارا |


می ترسم...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:35 توسط سارا |


 

بزرگترین احترام به انسان این است که آدم برای یک ناشناس گریه کند...


ژوزه ساراماگو

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:38 توسط سارا |


ــــ بی آرزو چه می کنی ای دوست؟
ــــ با مرده ای در درون خویش به ملال سخن می گویم...

و شما را پرستیده است هر مرد خود پرست؟ـــ

هوا خاموش ایستاده است.
از آخرین کوچ پرندگان پر هیاهو سالها می گذرد.
آب تلخ این تالاب
اشک بی بهانه ی من  نیست؟

ـــ به چه می گریی؟
ـــ نمی دانم. زمستانها همه در من است.

به هر اندازه که بی گانه بر سر شانه ات بگذارد
بازی آشناست غم.

ــــ احمد شاملو ــــ

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:22 توسط سارا |


چهارشنبه 26 دی ماه ، همراه چند تن از مادران صلح، برای همدردی با خانواده های دانشجویان زندانی به جمع آنان می پیوندیم.

خانواده ها از شدت سوز سرمای بی سابقه تهران ، در کنج سالن انتظار دادگاه انقلاب گرد هم آمده اند ، به آنان نزدیک می شویم ، عده ای نشسته و تعدادی ایستاده اند . مادران با چشمانی مرطوب ولی براق و مغرور ،به ما لبخند می زنند . چه مادر های جوانی ! باورم نمی شود که فرزندان شان دانشجو باشند ولی واقعیت این است که حداکثر سن دانشجویان دستگیر شده 23 سال است و طبیعی است که پدر و مادر های شان به این جوانی باشند . مادری بلند بالا با لباس کردی به جمع اضافه می شود . روزنامه صبح که از قول سخنگوی قوه قضائیه خبر آزادی 11 دانشجو را نوشته ، دست به دست می گردد. چند نفری وثیقه آورده اند .مادرها با هم صحبت می کنند . از دستگیری، از شکنجه ،از تفتیش منازل واز ملاقات با عزیزان شان بعد از 44 روز . صدا ها در گوشم می پیچد:

دیروز دخترم را دستگیر کردند . بعد برای تفتیش به خانه مان رفتند ، من منزل نبودم ، دختر کوچکترم خانه بود و آنها بدون در نظر گرفتن اینکه ممکن است این دختر وحشت کند همه جا را بهم ریخته بودند و معلوم نبود ، دنبال چه چیزی می گردند ، حتی لباس های زیر دخترکوچکم را زیر و رو کرده بودند. وقتی به خانه رسیدم ، دیدم دخترم خیلی ناراحت است ، می گفت : احساس بدی دارم ، انگار کسی به حریم خصوصی من تجاوز کرده . باید استعلام کنی و بدانی دخترت کجاست . اینجا جواب نمی دهند . اول برو اوین . با در بزرگ کاری نداشته باش

پنجره ای هست . پنجره را بکوب اول باز نمی کنند ، ناامید نشو ، صدایشان کن ، چند سرباز وظیفه آنجا هستند از آنها خواهش کن و اسم دخترت رابده ، اسامی در کامپیوتر شان هست . بالاخره باید بگویند دخترت کجاست . پسرم کارشناسی ارشد دانشگاه شریف قبول شده ، مشکلی برایش پیش نخواهد آمد؟

دخترم را دوشنبه ملاقات کردم . خیلی خوشحال شدم ، بهش گفتم : خیلی دلم برایت تنگ شده بود 43 روز شد. گفت : 44 روز

این مادر جوان چنان از چند دقیقه ملاقاتش عاشقانه تعریف می کرد که همه تحت تاثیر قرار گرفتند.

موقع ملاقات همش خندیدیم . من اصلا پیش دخترم خودم را ناراحت نشان نمی دهم ، روحیه اش خراب می شود.

به 11 نفری که جای شکنجه ها یشان خوب شده بود ملاقات دادند.

ولی پسر من صورتش از بس ورم داشت و زرد بود ، نشاختمش . اصلا حالش خوب نبود.

دوستم ، شهلا با مادر کرد گرم گرفته ، نمی دانم چه می گوید که مادر کرد همسرش را صدا می زند مرد هم بلند بالا و راست قامت است وقتی با شهلا صحبت می کند احساس می کنم قدش بلند تر شده . به آنها نگاه می کنم و آه عمیقی می کشم و در دل باخود نجوا می کنم که هیهات ! جرم پسر شما از همه بیشتر است ، عدالتخواه است و دانشجو ،علاوه بر آن کرد هم هست . جرمی نابخشودنی چرا که لابد تمام کردها ، بدون اینکه خود بدانند و بخواهند تجزیه طلب اند . یاد هانا و روناک و مادر یاسر گلی فعال دانشجویی در سنندج می افتم که به تازگی دستگیر شده ، یاد زندانیان زنجانی و تبریزی و از خود می پرسم : آیا روزی فرا خواهد رسید که فارس و کرد و ترک و بلوچ و ترکمن دست در دست هم در ایرانی واحد سرود صلح بخوانیم ؟

یک نفر با وثیقه می رود برای آزادی فرزندش .

ما که وثیقه نداریم چه باید بکنیم ؟

اصلا چرا باید وثیقه بگذاریم مگر بچه های ما چه کرده اند .

وثیقه مریم و جلوه را از 100 میلیون به 5 میلون تقلیل دادند برای اینکه هم خودشان و هم خانواده هایشان زیر بار نرفتند.

به یاد قصابان و توکلی و منصوری سه دانشجوی امیرکبیر، می افتم که بعد از آنهمه زندان و شکنجه تبرئه شدند ولی هنوز آزاد نشده اند. و آرزو می کنم همه شان هر چه زود تر آزاد شوند . احترام عصا به دست، ایستاده و با چند نفر از مادران مشغول صحبت است :

بچه های شما ، بچه های ما هم هستند ، فرقی نمی کند ، ما هم ناراحتیم ولی از طرفی خوشحالیم که در این دنیای وانفسا جوانانی هم پیدا می شوند که خواسته هایشان را با صدای بلند اعلام کنند ، شما باید به داشتن چنین بچه هایی افتخار کنید .

واقعا هم افتخار می کنیم . بچه های ما باهوش و استعداد ، سخت کوش و پر تلاش ، زحمتکش و دلسوز هستند و برای همین هم به دردسر افتاده اند. - هر وقت به این دانشجویان در بند فکر می کنم نمی دانم چرا فقط آن پلاکارد " جنگ نه "که دوستانشان در تظاهرات روز دانشجو حمل می کردند مقابل چشمانم ظاهر می شود و واقعا متاسف می شوم ، در حالی که آمریکا با متحدانش هر روز با ترفندی جدید ،کشور مارا تهدید می کنند چرا جوانان صلح طلب و عدالتخواه به بند کشیده می شوند ؟دشمن کیست ؟

بچه های ما ؟ مگر دانشگاه مرکز مطالعه و تحقیق و تجربه اندوزی نیست ؟ چرا نگذاریم فرزندان مان ، جهان بینی های مختلف را مطالعه و ابراز عقیده و تجربه کنند . این اجازه را قانون اساسی کشورمان به هر ایرانی داده است . بر چه اساسی این حق پایمال می شود ؟ فرزندان ما با فرزندان چه گوارا چه فرقی دارند که این چنین مجازات می شوند ؟ از فرزندان چه گوارا در ایران تجلیل به عمل می آید ولی فرزندان این آب و خاک ، با کوچکترین اختلاف نظری یا اعلام نظری ، تحمل نمی شوند ؟

این چه سیاستی است که باعث تشویش اذهان عمومی می شود و امنیت ملی را به خطر می اندازد؟ ایران متعلق به همه ایرانیان است . میراث گذشتگان و امانت آیندگان است از آن حفاظت کنید! ما با هزاران خون دل این فرزندان را در جنگ و تحریم و کمبودهای فراوان، پرورش داده ایم تا در بهترین دانشگاه های کشور علم بیاموزند مطالعه و تحقیق کنند و خود مسیر زندگی شان را انتخاب کنند و این چنین آزادیخواه ، عدالتخواه و وطن پرست و صلح دوست تربیت کرده ایم تا جامعه نیز از وجود آنان بهره مند شود . جای این جوانان در سلول های سیمانی اوین نیست .

 

ـــ خدیجه مقدم ـــ

بر گرفته از سایت: ما روزنامه نگاریم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 13:50 توسط سارا |


هنوز جای  خالیتو حس می کنم...
برات دعا می کنم...
دعا می کنم...
دعا...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:38 توسط سارا |


I still....

تنها می مانم امروز

فکر می کنم

فکر می کنم

باز من تنها هستم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 19:25 توسط سارا |


 I need it

باران مرا سبک می کند

به باران بگو ببارد

به باران بگو...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:26 توسط سارا |


...

 

و یکباره

تمام دنیا ساکت شد

دنیا برایم سیاه پوشیده بود...

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 20:34 توسط سارا |


۴ سال پیش بم فرو ریخت.
یادشان گرامی...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 22:0 توسط سارا |


پروردگارا !
به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند،عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند،بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند.به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم نینداختند،محبت کنم به کسانی که در حقم محبت نکردند....

 ـــ دکتر شریعتی ــــ

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:35 توسط سارا |


سحرم
همیشه دلتنگتم...
همیشه خواهر گلم...

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:32 توسط سارا |


مراسم عرفانی شمع و عود...
سمینار دانشجویی خداشناسی.

چهارشنبه:۲۸/۹/۸۶
ساعت،۱۷.۳۰
شیراز،سالن آمفی تاتر  دانشگاه حافظ.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:11 توسط سارا |


 

خیلی خسته ام.خیلی تنهام.

می خواهم به چیزهای خوب فکر کنم دیگر.

دنبال کسی می گردم که بفهمد من را.

فکر می کنم آدم نباید راجع به چیزهایی که ناراحتش می کند

فکر کند.

باید وبلاگ بنویسد.و همراه بقیه فرو برود.

آرام آرام

دیگر راجع به چیزهایی که وجود ندارند حرف نخواهم زد

امروز

روز دیگریست

باران می بارد باز

امروز

روز دیگریست

کسی هست که دستم را بگیرد آیا؟

از نو شروع می کنم . . .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 22:17 توسط سارا |