سیاه همچون اعماق آفریقای خودم
منتظرم تو که معتقد نیستی فصلی است؟ نگاهی میکنیم، و اعتراف که همهاش دروغ بوده! خدا کند تا صبح سقوط نکنیم. مسواک هم زدهام. شب بهخیر. بیدار نمیشوم. بیداری میمانی. بیدار میشوم. کم خوابیدهام. چشمهایم دروغ میگویند. پیشاپیش شب بهخیر؛ تقدیم به "س" مردها مثل نسیم، البته نه به آن لطافت، شاید مثل باد… می وزند بی آنکه تو بخواهی: موهایت را پریشان میکنند، صورتت را سیلی می زنند و میروند باز هم بی آنکه تو بخواهی… پ.ن:چقدر طول می کشه،عادت کردن به زندگیه جدید و تنهایی های خاکستری و... نگاهم بی خودی هیاهوی شب آشفته را دور میکند و لبهایم رخنه ی تن را زیر نور زرد وانهاده است حتی اگر دورتر از این پرتابم کنی من و من اینجاییم.
خوابیدن.
مطمئن شدن.
افتادن.
که خوابم ببرد.
که مطمئن شوم.
که بیافتم.
بعد همهچیز تمام شود.
فصل را گذاشتهاند برای آخرین گزینه. چیزی تو مایههای «هیچکدام». من و تو هم که، امیدواریم. آنقدر که شبها قبل از خواب دعا میکنیم. آنقدر که شبها سبقت میگیریم. آنقدر که شبها رو به آسمان میخوابیم.
امشب؟
امشب نه!
نه اما،
تو هنوز بیداری.
منتظری من بیدارت کنم.
بهات شب بهخیر بگویم،
بعد آرام بخوابی.
شب بهخیر نمیشود.
شب بهخیر نمیشود.
صبح شدهاست.
دیرست.
باید عجله کنیم.
دیر بود.
- بهخیر نشده شاید. – | – ! -
بهانه است؟
بهانه؟
من؟
…
بسته میشوند.
دروغ میگویند.
دروغ میگویند؟
دروغ؟
من؟
…
میدانم خوابم میبَرَد.
قبل از اینکه یادت باشد بیدار بمانی و تا صبح منتظر بمانی.
تو که یادت نمیرود.
میرود؟
تو…
.
یکی از هدایای خداوند به زندگیم.
یا ما خیلی کافریم یا خدا خیلی بینوا…
خستگی را نهتنها خواب، که حتی اشک هم از یاد چشمها نمیبرد!
همدیگرو با طناب کلماتی که از هر حرفشون خون می چکه به دار می کشیم، اصلا انگار بلد نیستیم سکوت کنیم!
Distant faces with no place left to go
Without you within me I can’t find no rest
Where I’m going is anybody’s guess
تو نیز - چون من - توان ایستادن نداری، بیا کنار یکدیگر بنشینیم!
به احترام قلم، کاغذ و همان باریکه ی دودی که
خودش را از نزاع نیکوتین و ریه ها
به سلامت بیرون میکشد … !
زن ها مَرد می زایَند، مَردها دَرد…
بگذارید بر آغوش واژه ها بخوابانم غم را !
چشمانم را نگاه کن . . .
بیا همزاد جان! بیا تو هم دستهایت را مشت کن… مثل پاییز باش… نگذار وراجی های آسمان گوش هایت را بیازارند…
و اگر فریاد بزنم، دستی میآید و گوش ها را میپوشاند !
سکوت می کنم...
که تلو تلو خوران
جام زهر را پیش آرَم
و دستانم را
برای نوشیدنت پیاله کُنم!
به بازی گرفته اند مرا
مرا؟ این بار هم مفعولم قرار داده اند!
مرا به بازی گرفته اند٬ بازی ترس …
از آن بازی های پر از تردید
بازی هایی که باید فریاد بزنی برای بردن
من از این بازی های سخت می ترسم
از سماجت زندگی
و از مردن هم !
نه نیایش های شبانه، نه دلخوشی های کوچک روزهای دنیا… این روزها حتی خودِ خودِ خدا هم اگر بیاید نخواهد توانست روحم را ارضا کند{استغفرالله}…
مسأله کمی جدی تر از آن چیزیست که تو می اندیشی!
تلخ که میشوم، همانوقتها که حتی خود نمیدانم دردم چیست، همان دقایقی که حتی قویتر از تو هم به فریادِ شبهای بیخواب من پاسخی نمیگویند، به نتایج غم انگیزی میرسم! به آسمان خیره میشوم شاید در بیکران سیه رویِ خجـلش غَرقه شوم اما… امّا عُقم میگیرد از ستاره های بی چشم و رویی که برایم چشمک میزنند؛ به گمانت حلقه ی بندگی مرا بر گوشهایم و طوقِ بردگی ام را بر گردن نمیـبینند که چنین بیشرمانه، با غلاف کردن موقت خنجرهاشان، لبخندهای موزیانه تحویلم میدهند؟!
با تو مِی بسیار نوشیده ام…
به پاس ِ همه ی آن هم پیاله بودن ها…
تـ ـا آرامـگـ ـاهِ ابـ ـدی بدرقه ام خـ واهـ ـی کرد؟!
دخترک، چه هنرمندانه می رقصید،
و نمیدانست برگها
معشوقه های بازیگوشِ باد بودند!
نامشروع،
بی وضو،
بدونِ طهارت؛
و نمیداند
در آغوش کدام
معشوقه ی در انتظار ایستاده ی خدا
عُق بزند
درد هایش را . . .
شاید این همان چیزیست که آرامَم خواهَد کرد
مثل سوزن های ریز،
طعم دردناکِ این روزها . . .
| Design By : Night Skin |

