با این تصویر رویای داریوش می شه تا ته شب رفت!!!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:46  توسط سارا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:48  توسط سارا
|
وقت خوبیست برای تمام کردن.
خوابیدن.
مطمئن شدن.
افتادن.
منتظرم
که خوابم ببرد.
که مطمئن شوم.
که بیافتم.
بعد همهچیز تمام شود.
تو که معتقد نیستی فصلی است؟
فصل را گذاشتهاند برای آخرین گزینه. چیزی تو مایههای «هیچکدام». من و تو هم که، امیدواریم. آنقدر که شبها قبل از خواب دعا میکنیم. آنقدر که شبها سبقت میگیریم. آنقدر که شبها رو به آسمان میخوابیم.
نگاهی میکنیم، و اعتراف که همهاش دروغ بوده! خدا کند تا صبح سقوط نکنیم.
مسواک هم زدهام.
امشب؟
امشب نه!
شب بهخیر.
نه اما،
تو هنوز بیداری.
منتظری من بیدارت کنم.
بهات شب بهخیر بگویم،
بعد آرام بخوابی.
بیدار نمیشوم.
شب بهخیر نمیشود.
بیداری میمانی.
شب بهخیر نمیشود.
بیدار میشوم.
صبح شدهاست.
دیرست.
باید عجله کنیم.
دیر بود.
کم خوابیدهام.
- بهخیر نشده شاید. – | – ! -
بهانه است؟
بهانه؟
من؟
…
چشمهایم دروغ میگویند.
بسته میشوند.
دروغ میگویند.
دروغ میگویند؟
دروغ؟
من؟
…
پیشاپیش شب بهخیر؛
میدانم خوابم میبَرَد.
قبل از اینکه یادت باشد بیدار بمانی و تا صبح منتظر بمانی.
تو که یادت نمیرود.
میرود؟
تو…
.
تقدیم به "س"
یکی از هدایای خداوند به زندگیم.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:46  توسط سارا
|
دوباره اومدم....
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:28  توسط سارا
|
خدا در کَلامِمان بزرگ است، در اَذهانِمان کوچک؛
یا ما خیلی کافریم یا خدا خیلی بینوا…
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 20:18  توسط سارا
|
همهچیز که مثل روز روشن باشد،
خستگی را نهتنها خواب، که حتی اشک هم از یاد چشمها نمیبرد!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 23:14  توسط سارا
|
حقیقتی در آن هست که باید برهنه بخوانیَش اما خودت، افسارَت را بگیری…
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 15:7  توسط سارا
|
گرفتاریم در یک برزخ ابدی، یک دور تسلسل، نه می میریم نه باز زاده میشیم!
همدیگرو با طناب کلماتی که از هر حرفشون خون می چکه به دار می کشیم، اصلا انگار بلد نیستیم سکوت کنیم!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:26  توسط سارا
|
گریه کردم، گریه کردم اما دردمو نگفتم!
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:34  توسط سارا
|
Empty spaces fill me up with holes
Distant faces with no place left to go
Without you within me I can’t find no rest
Where I’m going is anybody’s guess
تو نیز - چون من - توان ایستادن نداری، بیا کنار یکدیگر بنشینیم!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:31  توسط سارا
|
بازمانده ی شب را زنده می مانم
به احترام قلم، کاغذ و همان باریکه ی دودی که
خودش را از نزاع نیکوتین و ریه ها
به سلامت بیرون میکشد … !
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:51  توسط سارا
|
مردها مثل نسیم، البته نه به آن لطافت، شاید مثل باد… می وزند بی آنکه تو بخواهی: موهایت را پریشان میکنند، صورتت را سیلی می زنند و میروند باز هم بی آنکه تو بخواهی…
زن ها مَرد می زایَند، مَردها دَرد…
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:24  توسط سارا
|
هیس…!
بگذارید بر آغوش واژه ها بخوابانم غم را !
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:38  توسط سارا
|
غروری نمانده است
چشمانم را نگاه کن . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:40  توسط سارا
|
آسمان ورّاجی میکند… پاییز سرخ میشود از خشم… با دست هایش گوش های بزرگش را می پوشاند، خشم میگیرد بر آسمان… سرش را از حرص تکان میدهد… موهایش میریزد…
بیا همزاد جان! بیا تو هم دستهایت را مشت کن… مثل پاییز باش… نگذار وراجی های آسمان گوش هایت را بیازارند…
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:7  توسط سارا
|
نجوا میکنم و دیوار ها گوش میشوند،
و اگر فریاد بزنم، دستی میآید و گوش ها را میپوشاند !
سکوت می کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:37  توسط سارا
|
آنقدر مست هستم،
که تلو تلو خوران
جام زهر را پیش آرَم
و دستانم را
برای نوشیدنت پیاله کُنم!
پ.ن:چقدر طول می کشه،عادت کردن به زندگیه جدید و تنهایی های خاکستری و...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 14:44  توسط سارا
|
تنهایی را قدم میزنم
به بازی گرفته اند مرا
مرا؟ این بار هم مفعولم قرار داده اند!
مرا به بازی گرفته اند٬ بازی ترس …
از آن بازی های پر از تردید
بازی هایی که باید فریاد بزنی برای بردن
من از این بازی های سخت می ترسم
از سماجت زندگی
و از مردن هم !
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:8  توسط سارا
|
این روزها روح سرگردانم را هیچ چیز ارضا نمیکند…
نه نیایش های شبانه، نه دلخوشی های کوچک روزهای دنیا… این روزها حتی خودِ خودِ خدا هم اگر بیاید نخواهد توانست روحم را ارضا کند{استغفرالله}…
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:16  توسط سارا
|
فلوکسِتین عزیز!
مسأله کمی جدی تر از آن چیزیست که تو می اندیشی!
تلخ که میشوم، همانوقتها که حتی خود نمیدانم دردم چیست، همان دقایقی که حتی قویتر از تو هم به فریادِ شبهای بیخواب من پاسخی نمیگویند، به نتایج غم انگیزی میرسم! به آسمان خیره میشوم شاید در بیکران سیه رویِ خجـلش غَرقه شوم اما… امّا عُقم میگیرد از ستاره های بی چشم و رویی که برایم چشمک میزنند؛ به گمانت حلقه ی بندگی مرا بر گوشهایم و طوقِ بردگی ام را بر گردن نمیـبینند که چنین بیشرمانه، با غلاف کردن موقت خنجرهاشان، لبخندهای موزیانه تحویلم میدهند؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:36  توسط سارا
|
من: سیاه مست!
با تو مِی بسیار نوشیده ام…
به پاس ِ همه ی آن هم پیاله بودن ها…
تـ ـا آرامـگـ ـاهِ ابـ ـدی بدرقه ام خـ واهـ ـی کرد؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:43  توسط سارا
|
عاشقانه ترین ترانه رو توی چشمای پدر فقیری دیدم که کیفِ دخترونه ی صورتی رنگِ کوچیکِ ارزون قیمتی رو محکم بغل گرفته بود و توی صف اتوبوس با غرور پدرانه ش ایستاده بود!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:45  توسط سارا
|
به ساز خوشآهنگِ برگهای یک درخت
دخترک، چه هنرمندانه می رقصید،
و نمیدانست برگها
معشوقه های بازیگوشِ باد بودند!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:41  توسط سارا
|
هیچکس باور نکرد که من، حافظه ام را در جنگِ با حقیقت از دست داده ام !
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:27  توسط سارا
|
خداحافظ پری ناز کوچولو
قلبم مال توست...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:23  توسط سارا
|
هم آغوش خدا میشود دخترک:
نامشروع،
بی وضو،
بدونِ طهارت؛
و نمیداند
در آغوش کدام
معشوقه ی در انتظار ایستاده ی خدا
عُق بزند
درد هایش را . . .
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:24  توسط سارا
|
یک برش هندوانه ی شیرینِ سُرخ!
شاید این همان چیزیست که آرامَم خواهَد کرد
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 1:15  توسط سارا
|
نگاهم بی خودی
هیاهوی شب آشفته را
دور میکند
و لبهایم
رخنه ی تن را
زیر نور زرد
وانهاده است
حتی اگر
دورتر از این
پرتابم کنی
من و من اینجاییم.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:48  توسط سارا
|
زیر پوستم فرو میرود،
مثل سوزن های ریز،
طعم دردناکِ این روزها . . .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:22  توسط سارا
|
مادرم
آشفتگی هایم را ببخش...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:12  توسط سارا
|